خرید بک لینک
سلام کوچولوی من الان دیگه دو تا دست و پای خیلی کوچولو داری خیلی کوچولو بیا بهش بگیم باله عزیزم چقدر ماهی تو ...قربون اون کله گنده و شکم قلمبهات بشم . دیروز رفتم مرکز بهداشت و و خانوم مهربون و چش قشنگی که قراره این 9 ماه کنارم باشه حدود یک ساعت برام وقت گذاشت صحبت کرد باید ها و نبایدها رو گفت تاریخ سونو و ازمایشهای باقی مونده را یاداوری کرد و در مورد مشکل دخترم باهاش حرف زدم اینکه هنوز دوست نداره یکی دیگه باهاش تو مهر مادری شریک باشه . قراره فردا منو به مشاور مرکز معرفی کنه . این روزها قرص امگا3 ، ویتامین دی1000 و اسید فولیک رو استفاده می کنم و فقط کمی عصرها حالم طبیعی نیست . درعین داشتن اضافه وزن خیلی شکمو شدم و گاهی حالت ضعف دارم و البته دکتر گفت به تیروئید مربوط میشه ولی هنوز اونقدر پرکار نیست که نیاز به دارو باشه و گفت که کمی در بارداری هورمون ها بالا و پایین میرن . نمی دونم چرا بعضی از این همکارا کلاس میذارن و برای دکتر و متخصص میرن مرکز استان و حتی رفتن به این مراکز بهداشت و تشکیل پرونده رو کمی دون شان خودشون می دونن اینقدر دیروز از برخورد خوب و مهربونشون خوشم اومد که نگو . بالاخره که مجبور میشن برای واکسن بچه هاشون برن تشکیل پرونده بدن

برچسب: نویسنده: آدرین پورحسین تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 21:22

دیروز سونوگرافی بودم و از روز قبلش کمی لکه بینی داشتم به رنگ قهوهای تیره و نگرانی دو برابر شده بود از شدت استرس تو محل کارم آروم و قرار نداشتم و دستهام یخ زده بود ساعت یک ربع به دو مرخصی گرفتم و با همسر رفتیم سونوگرافی تا نوبتم بشه مردم و زنده شدم و همه ابرار و نیکان و درگاه حق رو واسطه قرار دادم وقتی روی تخت خوابیدم و گفت بارداری داخل رحم یک نفس راحت کشیدم و بعد گفت قلب تشکیل شده و لبخند زدم .... - میشه صدای قلبشو بشنوم - میشه همسرم بیاد داخل که صدای تپ تپ قلب نازنینش رو شنیدم و لبخند زدم و قربونش شدم و دکتر مکث کرده بود و به من نگاه می کرد چشمم به مانیتوری بود که از سقف آویز بود ولی رد نگاه رضایت دکتر را میشد حس کرد . خدایا شکرت که هستی و مرا در آغوش گرفته ای پیوست : صبحش استخاره گرفتم و از خدا خواستم یه چیزی بگه که آروم بشم بعد سید شهید شهرمون رو واسطه قرار دادم تا خدا جواب منو بده و این آیه اومد : فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون در سونو سن بارداری یک هفته کمتر بود شش هفته و یک روز

برچسب: نویسنده: آدرین پورحسین تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 21:22

سلام سه روز پیش خونه مادربزرگ من دعوت بودیم به همراه مامان بابا و داداشم و خانومش دایی بزرگه و کوچیکه دوتا خاله ها و خانواده هاشون و خونه مادربزرگه خیلی شلوغ بود تا عصر داداشم و مادر شوهر من رفتن و عصر با خودم فکر کردم بهترین زمان برای صحبت کردن با دخترم هست تو اتاق باهاش تنها شدم و گفتم می دونم به یک چیزهایی مشکوک شدی خودت بگو و همینطوری ریز ریز باهم حرف زدیم و خوب ناراحت شد و گفت خیال کردین من خ ر م نمی فهمم خودم قرص ها تو دیدم خلاصه روی تخت دراز کشید و بغض کردم رفتم اشپزخونه و به مامانم گفتم و همینطور یواش یواش حرف میزدیم که دخترم رسید و خاله به حرف های من و مامانم مشکوک شد خلاصه لو رفت و همه فهمیدند پدرم هم خبر نداشت که توسط خاله باخبر شد و دخترم بیشتر ناراحت شد و دوباره رفت روی تخت به بچه های خاله ها گفتم که برن دور و برش و باهاش شوخی کردن کمی همونجا بود و کم کم اخلاقش بهتر شد و مهمانها همه رفتند و من و مامانم و پسر دایی کوچیکه و مادربزرگ مونده بودیم و دخترم و علی با هم بازی می کردن و خلاصه روز گذشته هم دمق بود و از دلش انگار در اومده ولی مطمئن هستم می خواد باهام هنوز حرف بزنه خودش دنبال موقعیت هست همه تصمیم گرفتیم که زیاد نسبت به رویان لوبیایی ذوق نداشته باشیم و طبیعیش کنیم . حالا نگرانی بعدی من از طرف برادر همسر هست که بچه دار نمی شن و کاش با شنیدن خبر غصه نخورن امیدوارم

برچسب: نویسنده: آدرین پورحسین تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 21:22

خانواده همسرم کمی بو برده بودند و هنوز توی شک بودند تو مهمونی که روز قبل داشتیم اینقدر گیر دادند و تیر توی تاریکی پرتاب کردند تا بله را گرفتند و من خوشحال شدم که برادر همسر هم بود و شب در جمعی دیگر خانومش هم اضافه شد حرفی زد که دلم لرزید : بچه تون رو بدید به ما شما که میارید یکی دیگه برای خودتون بیارید . جدی هم می گفت و من گفتم باور کن اگر دوقلو بود یکشو به شما می دادم ولی شب با خودم فکر کردم اگر بزرگ می شد نمی گفت چرا منو به یکی دیگه دادید اون معنی انسان دوستی رو می تونست درک کنه و یا بچه هایی که پدرمادرهاشون این کارو کردند به اونها حق می دن من خودم دو موردشو دیدم که یکی موفق بوده و یکی دیگه نه خلاصه امروز متوجه شدم که دوباره تو خونشون برای ادامه درمان بحث بوده و گریه و دلخوری و پریشانی همون شد که ازش می ترسیدم . براشون دعا کنیدکه بچه دار بشن و خوشبخت زندگی کنند. فرزند شیرینم امروز روز خوبی بود غروبی دلگیر داشت ولی شیرین بود اصلا کنار مهربانی بودن و همسایه اش شدن شیرین است . فدای تو و آبجی بزرگه تو

برچسب: نویسنده: آدرین پورحسین تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 21:22

امروز در کلاس درس راجع به چشم انداز هدفگذاری خرد کردن اهداف صحبت می کردم و می گفتم که باید به اهداف حیطه داد مثلا حیطه اقتصادی تفریحی تربیتی خانوادگی شاید هر کدوم از ما فقط یک هدف نداشته باشیم و در هر کدو از حیطه ها هدف خاصی داشته باشیم و شاید با استفاده از همه این حیطهها به یک چشم انداز ارمان گرایانه مثل موفقیت دست پیدا کنیم مثلا کسی خودش رو موفق می دونه که در تمام این حیطهها به هدف خودش رسیده باشه . خوب با خودم فکر می کنم هدف من چیه درسته به اندازه یک دانش اموز 17 ساله آینده برام مبهم نیست ولی مثلا هر سال رو تموم کنم تا بازنشست بشم بعدش چی من آدم خونه نشستن ( البته به قید سلامتی) نیستم . یک مدتی هست که نوشته های یک دوست آلمان نشین رو می خونم و دوتا ایده خوب برای دست و پا کردن شغل آیندهام بعد از بازنشستگی پیدا کردم . نباید بگم اوووووووووووه کو تا بازنشستگی که می دونم خیلی زود این 17 سال هم تموم میشه

برچسب: نویسنده: آدرین پورحسین تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 21:22

صفحه بندی